تبليغاتX
تک نوازنده قلبم تو

تک نوازنده قلبم تو

عاشقانه

 
 
درد عشق
 
 
 
چشمانم در نگاهش ساعتها خيره ماند  
  
حرفي براي هم نداشتيم
 
 زيرا قلبهايمان در حال نجوا بودند
      
نميخواستم خلوتشان را بر هم زنم
 
   سكوت را ترجيح دادم
 
تا قلبهايمان درد و دل كنند
 
            چشمهايش عمق عشق را فرياد ميزد
 
هوس بوسيدن لبهايش آزارم ميداد
 
 
         عشق مقدسمان را با هوسي زودگذر آلوده نكردم
 
اما چشمانم با اندامش عشق بازي مي كرد
 
 
 
 
چه عاشقانه بود دیروزم...
 
 چه تاریکست امروزم...
 
به آتش می کشم خود را
 
   اگر فردا چنین باشد...
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 19:58  توسط اکبر  | 

تقدیم به فرشته پاکی ها

 

بنام تک پرستوی گمشده ی قلبم

 

تقدیم به چشمهایی که در راه ماندند و دلهایی که انها
 
راندند.

 تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست و عهدهایی

که کسی انها را نبست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 19:58  توسط اکبر  | 

شعر

بر روي سنگ مزارم قالبي از يخ بگذاريد تا هنگامي كه خورشيد بر آن مي تابد به جاي يارم گريه كند ...

آي آشناها اگر روزي من مردم بر روي تابوتم پارچه ي سياهي بكشيد تا همه بدانند غمگين و ماتم زده بودم، دستانم را از تابوت بيرون بگذاريد تا همه بدانند به آنچه مي خواستم نرسيدم....

چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند چشم به راهم و به مزارم گلي نياوريد زيرا گلي در سينه دارم كه هرگز پژمرده نمي شود ...

اه اگر باز بسویم ایی

دیگر از کف ندهم اسانت

ترسم ان شعله سوزنده عشق

اخر اتش فکند بر جانت

 

تو رفته اي كه بي من تنها سفر نكني

 

من مانده ام كه بي تو شبها سحر كنم

 

تو رفته اي كه عشق من از سر بدر كني

 

من مانده ام كه عشق تو را تاج سر كنم

 

چشم به راهت خواهم ماند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 19:57  توسط اکبر  | 

دوستت دارم

در فکر خود بودم که برای یارم چه بفرستم
 
ناگهان گل گفت مرا بفرست تا مظهر زیبایی او باشم .
 
گفتم: نه
 
گفت:چرا؟
 
گفتم: یارم از صد تا گل خوشگل تر است.
 
ناگهان خار گفت: مرا بفرست تا خاری بر چشم دشمنان او باشم.
 
گفتم: نه
 
گفت: چرا؟
 
گفتم: یارم انقدر مهربان است که هیچ دشمنی ندارد.
 
ناگهان قلبم گفت مرا بفرست تا بگویم از صمیم قلب دوستت دارم.
 
 
تقدیم با عشق
 
 

I LOVE YOU

دنبال کسی باش که نتونی بدون اون زندگی کنی
 
عشق نمی پرسه تو کی هستی فقط میگه تو مال منی
 
عشق نمی پرسه تو اهل کجایی فقط می گه تو قللب من هستی
 
 
عشق نمی پرسه چرا دور هستی فقط می گه با منی
 
 
 
عشقم نمیپرسه دوستم داری فقط می گه دوستت دارم  .
 

من تنهايي را دوست دارم....چون در آن لحظه لبريز از تو هستم... آري تنهايي من

سلام

يه سلام به اندازه ي تموم قطره هاي بارون كه تو فصل بهار گو نه هاي نازت رو نوازش مي كنه.

بهار يعني تو  بهار يعني تو با تموم احساساي قشنگت.

بهار يعني توو تو يعني يه عشق پا ك و جاودانه تو قلب من.

قلبي كه لحظه ها و دقايق با تو بودن روش حكاكي شده.

قلبم رو كه به بهانه ي عشق پاكمون مي تپه به تو تقديم مي كنم كه همه بدونن ديوا نه وار دوستت دارم

...دوستم بدار که شاید فردایی نباشد

سلام

فقط یک کلمه

دوستت دارم

ما را سر سودای کس دیگر نیست   در عشق تو پروای کس دی گر نیست

جز تو دگری جایی نگیرد در دل          دل توشه جای کس دیگر نیست

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 19:57  توسط اکبر  | 

حديث تنهايي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 19:56  توسط اکبر  | 

فقط برای تو

 

می خواهم از اقیانوس گرم نگاهت شعر بسازم و از دریای خروش نگاهت که بیانگرمهر و عاطفه ات

می باشد خرمن گیرم ای کاش باران بودم تا غبار غمهایت را پاک می شستم و ماه بودم تا قلبت را نورانی

می کردم و اگر خورشید بودم بر قلبت می تا بیدم و اگرباد بودم علفهایت با خود می بردم ای کاش پرنده ای

بودم و بر آسمان نیلگون قلبت پرواز می کردم.

اما افسوس... افسوس و صد افسوس که نه باد و نه باران و نه پرنده هستم

تقدیم به کسی که به اندازه ی ستاره های آسمون دوستش دارم

در دفتر سپیدم یادت همیشه جاری است ،اسمت برای گلها فریاد بی قراریست،آینیه ی دو چشمت خورشید

بی غروب است.در قلب نگاهت آهنگ برباریست

 

 

در کتابی معنای عشق را از نظر مردم خواندم :

یکی گفت عشق دریایی هست که دو ساحل را به هم پیوند می دهد

یکی گفت عشق کویری بی انتهاست که پایانی ندارد

یکی گفت عشق مانند سیبی هست که به طور مساوی بین دو نفر تقسیم شده

یکی گفت عشق یعنی از خود گذشتن برای دیگری

یکی گفت عشق حسرت چیزی است که نخواهی داشت

**دفتر عشق**

با ورود تو به قلب شکسته من زندگی برايم رنگی ديگر شد....

تو همان دوای درد بی درمان من بودی..تو همان فرشته نجات من بودی..

تصوير عشق را بر روی دفتر زندگی همانند چهره تو ترسيم کردم چون تو

همان عشق بودی

عشق با تمام معانی و درک و احساس و زيبايی آن....!!

تمام زيبايی های عشق در چهره و وجود تو خلاصه می شود...

عشقی که عاری از هر گونه گرد و غصه و جدايی است...

تصوير تو کشيدنی نيست حتی برای تجسم آن هم بايد به روياها سفر کرد..

آن قدر زيبايی که نمی توان تصويری از تو بر روی صفحه زندگی کشيد..

با ورود تو به قلبم و اميدی که به من دادی دنيا برايم رنگ عشق شد..

و تجسم تصوير تو تنها با رنگ عشق در ذهنم کشيده شد...

به هيچ نويسنده و قصه گويی اجازه نمی دهم که از چهره زيبای تو

سخن يا قصه ای بگويند ...

چون دوست ندارم تو تبديل به قصه های بی فرجام شوی...

دوست ندارم تو تبديل به خاطره شوی چون همه خاطره ها روزی

خواهند سوخت....

اجازه نمی دهم هيچ نقاشی چهره تو را ترسيم کند..چون چهره تو

آن قدر زيباست که هيچ نقاشی نمی تواند ان را ترسيم کند 

 

ديشب دوباره ديدمت اما خيال بود تو در كنار من بشيني محال بود هر چه نگاه عاشق من بي نصيب بود چشمان مهربان تو پاك و زلال بود پاييز بود و كوچه اي و تك مسافري با تو چه قدر كوچه ما بي مثال بود نشنيد لحن عاشق من را نگاه تو پرواز چشم هاي تو محتاج بال بود سيب درخت بي ثمر آرزوي من يك عمر مانده بود ولي كال كال بود گفتم كمي بمان به خدا دوست دارمت گفتي مجال نيست و ليكن مجال بود يك عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود سهم من از عبور تو رنج و ملال بود چيزي شبيه جام بلور دلي غريب


 

 

 

من تو را به اندازه عمرم دوست ندارم زيرا عمرم کوتاه است...

من تو را به اندازه دنيا دوست ندارم زيرا روزيرا عشق و محبت تو تمامی نداردزی به پايان می رسد...

من تو را به اندازه خودت دوست دارم.. 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 19:56  توسط اکبر  | 

حرف دل

بنام انهایی که شراب مستی عشق را نوشیده اند.

بنام انکه لبخند را در دیدار و محبت را در اشنایی وغم را در جدایی وتنهایی را با اشک افرید.

عشق حدیثی است که با یک نگاه اغاز می شود با یک لبخند شکل می گیرد با یک بوسه به اوج میرسد و عاقبت با قطره اشکی پایان می پذیرد

بنام انکه نیاز روح های عطش ناک و زمزمه های جانهای پاک و تابناک است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 19:55  توسط اکبر  | 

تنها در اوج غمها

غم

بر سنگ مزارم بنویسید که افسرده دل خفته در این معبد خاموش

انجا بنویسید که او زاده غم بود و به یکباره به غم های جهان گشت فراموش

 

بالاترین دلتنگی

موقعی است که با کسی باشی

و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 19:55  توسط اکبر  | 

بی تو هرگز

 یکی ازم پرسید منو بیشتر دوست

 داری یا زندگیتو؟   

من گفتم زندگیمو .اونهم ناراحت

 شد و برای همیشه از پیش من رفت. 


  اما هیچ وقت نفهمید که اون خودش تمام زندگیم بوده.




+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 19:53  توسط اکبر  | 

عنوان ندارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 19:52  توسط اکبر  |