فقط برای تو
می خواهم از اقیانوس گرم نگاهت شعر بسازم و از دریای خروش نگاهت که بیانگرمهر و عاطفه ات
می باشد خرمن گیرم ای کاش باران بودم تا غبار غمهایت را پاک می شستم و ماه بودم تا قلبت را نورانی
می کردم و اگر خورشید بودم بر قلبت می تا بیدم و اگرباد بودم علفهایت با خود می بردم ای کاش پرنده ای
بودم و بر آسمان نیلگون قلبت پرواز می کردم.
اما افسوس... افسوس و صد افسوس که نه باد و نه باران و نه پرنده هستم![]()
تقدیم به کسی که به اندازه ی ستاره های آسمون دوستش دارم
در دفتر سپیدم یادت همیشه جاری است ،اسمت برای گلها فریاد بی قراریست،آینیه ی دو چشمت خورشید
بی غروب است.در قلب نگاهت آهنگ برباریست![]()
![]()
![]()









در کتابی معنای عشق را از نظر مردم خواندم :
یکی گفت عشق دریایی هست که دو ساحل را به هم پیوند می دهد
یکی گفت عشق کویری بی انتهاست که پایانی ندارد
یکی گفت عشق مانند سیبی هست که به طور مساوی بین دو نفر تقسیم شده
یکی گفت عشق یعنی از خود گذشتن برای دیگری
یکی گفت عشق حسرت چیزی است که نخواهی داشت![]()
![]()
![]()



























**دفتر عشق**
با ورود تو به قلب شکسته من زندگی برايم رنگی ديگر شد....
تو همان دوای درد بی درمان من بودی..تو همان فرشته نجات من بودی..
تصوير عشق را بر روی دفتر زندگی همانند چهره تو ترسيم کردم چون تو
همان عشق بودی
عشق با تمام معانی و درک و احساس و زيبايی آن....!!
تمام زيبايی های عشق در چهره و وجود تو خلاصه می شود...
عشقی که عاری از هر گونه گرد و غصه و جدايی است...
تصوير تو کشيدنی نيست حتی برای تجسم آن هم بايد به روياها سفر کرد..
آن قدر زيبايی که نمی توان تصويری از تو بر روی صفحه زندگی کشيد..
با ورود تو به قلبم و اميدی که به من دادی دنيا برايم رنگ عشق شد..
و تجسم تصوير تو تنها با رنگ عشق در ذهنم کشيده شد...
به هيچ نويسنده و قصه گويی اجازه نمی دهم که از چهره زيبای تو
سخن يا قصه ای بگويند ...
چون دوست ندارم تو تبديل به قصه های بی فرجام شوی...
دوست ندارم تو تبديل به خاطره شوی چون همه خاطره ها روزی
خواهند سوخت....
اجازه نمی دهم هيچ نقاشی چهره تو را ترسيم کند..چون چهره تو
آن قدر زيباست که هيچ نقاشی نمی تواند ان را ترسيم کند








ديشب دوباره ديدمت اما خيال بود تو در كنار من بشيني محال بود هر چه نگاه عاشق من بي نصيب بود چشمان مهربان تو پاك و زلال بود پاييز بود و كوچه اي و تك مسافري با تو چه قدر كوچه ما بي مثال بود نشنيد لحن عاشق من را نگاه تو پرواز چشم هاي تو محتاج بال بود سيب درخت بي ثمر آرزوي من يك عمر مانده بود ولي كال كال بود گفتم كمي بمان به خدا دوست دارمت گفتي مجال نيست و ليكن مجال بود يك عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود سهم من از عبور تو رنج و ملال بود چيزي شبيه جام بلور دلي غريب









من تو را به اندازه عمرم دوست ندارم زيرا عمرم کوتاه است...
من تو را به اندازه دنيا دوست ندارم زيرا روزيرا عشق و محبت تو تمامی نداردزی به پايان می رسد...
من تو را به اندازه خودت دوست دارم.. 


